چند تیکه سوسیس گذاشته بود جلوی گربه ی در خونه مادربزرگ و اون داشت ذره ذره می خورد. وایساده بودیم دورش و با لبخند نگاهش می کردیم. کنارم وایساد و دستشو انداخت دور شونه هام. لبخند زدم. دایی رو خیلی دوست دارم، خیلی زیاد.
+ باید بگم خاله و دایی هام رو دوست دارم و محبتی که از وجودشون به وجودم می رسه.
گاهی اوقات کنار مامان می شینم سریال های آبکی مورد علاقه اش رو در کنارش تماشا می کنم، تلاش می کنم یکی دو کلمه با بابا صحبت کنم و به شوخی های تکراری و بی مزه اش بخندم. کنار برادرم می شینم، یک گوش هندزفریم رو می زارم توی گوشش و آهنگ های جدیدی که دانلود کردم رو باهاش شریک می شم. ساعت های زیادی رو کنار خ
از اتاق انداختنم بیرون تا کادوی تولدمو اماده کنن. نزدیکای افطاره و به من گفتن املت درست کنم! کیک چرب و سنگینه و افطار و شاممون باید سبک باشه!روی مبل دراز کشیدم و پچ پچ هاشونو از اتاق میشنوم. بابا داره قدم میزنه و من چشم هام رو بستم.تولد ۶سالگیم رو یادمه. مامان جلوم خیاطی می کرد و من که عاشق لباس ه